کردار نیک *** گفتار نیک *** پندار نیک

یاهو بیست
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
29 مرداد 1387
شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما 
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق ش


4 اسفند 1386
زخم من هم از عشق است

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

...

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم

از فروغ فرح زاد


2 بهمن 1386
درد دل

امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعی دیگر ، زیرا امروز همه چیز نوع دیگر است حتی تو.

اینگونه نگاهم نکن … راست می گویم تو نیز نوع دیگر شده ای.
امروز حتی چشمان زیبای تو نوع دیگری به من نگاه می کند … پر غرور اما زیبا.
 
چقدر در نگاهت حرف نگفته است … مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست.
از نگاه معنا دارت می فهمم آنچه در دل داری …
و از احساس و لحن گفتارت و شیرینی کلامت که آن هم نوع دیگریست …
 
کاش همان حرف زدن های عادی مرا دوست داشته باشی.
کاش مرا همانگونه که هستم بپذیری…
 
دل تو سخت پسند است تو بگو چگونه بگویم؟؟؟
درد دلم را ، درد تنهایی ام ، که خوب می دانم می دانی چه اندازه تنهایی ام بزرگ است.
 
می خواهم حرف هایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود
اما دریغا که مردمان این زمانه مدت هاست  …
می بینند و کورند …
می شنوند و کرند …
وادریغا و صد افسوس.
 
پس چگونه بگویم ؟؟؟ … به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته …
دلم شکسته ، خلوت تنهایی ام کشت.
 
باز دیشب نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت …
و صد واژه پر مهر از لبانت جاری شد.
 
تو هم مثل هیچکس مهربان بودی،
تو مثل هیچکس خندان بودی،
هزار حرف برای گفتن داشتی و نهفتی …
 
تو هم تنهایی خودت را داری و آنهم نوع دیگری است …
تو مثل هیچکس اما همیشه زیبایی.
 
دیشب من و تو باز هم دستانمان در دست بود،
مثل گذشته؟؟؟ … که نه ، واقعا نوع دیگر بود.
و باز هم گام های بلند مان سنگ فرش های خیابان را می پیمود،
و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود.
 
نمی دانم ،
نمی دانم که می شود …
مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ،
و با وجود گرمت به کالبد یخ زده و تنهایی ام گرما بخشی.
 
ای کاش هیچ وقت این شب به اتمام نمی رسید،
تا من بیشتر از تو ، تو را ببینم.
 
دیگر نمی دانم چه بگویم ، جز اینکه :
من گرفتارترین تنهایم ، تو گرفتارترین.
تو بگو ،
من نگویم دیگر.
تو بگو ،
با یک ، دو ، سه غمزه و ناز …

1 بهمن 1386
حکایت

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که میرفت عنکبوتی را دیداما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کردو از سمت دیگری عبور کرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

پروردگارا مرا ابزار آرامش خویش قرار ده. بگذاردر هر کجا که نفرت هست عشق درو کنم .هر جا آسیب هست عفو ،
                    هر جا شک هست ایمان ،
                               هر جا نومیدی هست امید.
                                         هر جا تاریکی هست نور
                                                      و هر جا غم هست سرور.
پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن
همانطور که می فهمم فهمیده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زیرا دراثر دادن است که دریافت می کنم، دراثربخشیدن است که بخشیده می شوم در مرگ خود است که در زندگی جاویدان متولد می شوم
 
درپناه حق


20 آذر 1386
نامه خداحافظی گابریل گارسیا

گابریل گارسیا نویسنده ۷۳ ساله و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان می­باشد. او نویسنده رمان­هایی چون صد سال تنهایی، گزارش یک قتل، از عشق و شیاطین دیگر، پاییز پدرسالار و ... می­باشد. رمان صد سال تنهایی که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود در سال ۱۹۸۲ برنده جایزه نوبل گردید. گابریل همکنون به علت بیماری سرطان غدد لنفاوی از زندگی اجتماعی کناره­گیری کرده است و روز به روز حالش بدتر می­شود.

مارکز یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته است که حقیقتاً تکان­دهنده است:

اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می­خوابیدم و بیشتر رویا می­دیدم. چون می­دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می­گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می­دهیم. هنگامی که دیگران می­ایستادند راه می­رفتم و هنگامی که دیگران می­خوابیدند بیدار می­ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می­کردند گوش می­دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حضی که نمی­بردم.

اگر خداوند تکه­ای زندگی به من ارزانی می­داشت به خورشید چشم می­دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می­کردم. خدایا اگر دل در سینه­ام همچنان می­تپید نفرتم را بر یخ می­نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می­کشیدم. با اشک­هایم گل­های سرخ را آبیاری می­کردم تا درد خارهایش و بوسه گلبرگهایش در جانم بخلد.

خدایا اگر تکه­ای زندگی می­داشتم، نمی­گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می­قبولاندم که محبوب من­اند و در کمند عشق زندگی می­کردم. به انسان ها نشان می­دادم که چه در اشتباهند اگر گمان می­برند وقتی پیر شدند دیگر نمی­توانند عاشق باشند و نمی­دانند، زمانی پیر می­شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند. به هر کودکی دو بال می­دادم، اما رهایش می­کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می­دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می­رسد.

آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته­ام. من دریافته­ام که همگان می­خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته به­ سنجه­ای است که در دست دارند. دریافته­ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می­فشارد، او را برای همیشه به دام می­اندازد. دریافته­ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته­ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد، چون هنگامی که آنها را در این چمدان می­گذارم، بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می­خوابیدم و بیشتر رویا می­دیدم. چون می­دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می­گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می­دهیم. هنگامی که دیگران می­ایستادند راه می­رفتم و هنگامی که دیگران می­خوابیدند بیدار می­ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می­کردند گوش می­دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حضی که نمی­بردم.


   1      2      3      4    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 862356


Powered by BlogSky.com

Google Groups
اشتراک در یاهو بیست
نشانی پست الکترونیکی:
بازدید از این گروه
عناوین آخرین یادداشت ها

با این میل با من در تماس باشید.
yahoo20@gmail.com
شناسنامه کامل من...