کردار نیک *** گفتار نیک *** پندار نیک

یاهو بیست
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
21 مهر 1387
تابستان خود را چگونه گذرانید؟!!

به نام الله پاسدار خون شهدا  که من و پدر و مادر و فامیل هامون  را آفرید  و با اجازه خانم رشیدی معلم سوم دبستانم(که هنوز هم اون کتکی که بهم زد یادمه)  قلم بر میدارم و با رخصت گرفتن از فردوسی بزرگ و سعدی خوش سخن در راهروهای ادب فارسی قدم بر میدارم و انشایی می نویسم با این مضمون:تابستان خود را چگونه گذراندید.(اهم اهم!)
البته همه ما میدانیم که تابستان فصل خیلی خوبی است.ما در این فصل از دیوار باغ های مردم یواشکی بالا میرویم و کلی میوه می خوریم و بعدش کتک میخوریم و خیلی حال می دهد.ما همچنین در این فصل هندوانه و خربزه نیز می خوریم.کلاً ما در تابستان خیلی می خوریم و چاق میشویم چون خیلی بهمان خوش میگذرد. امسال تابستان خیلی خوب بود.چون من خیلی چیز ها خوردم و به غیر از من برادرم نیز از دوست دخترش مهسا ( بابایم میگوید بنویس نامزد) ضد حال خورد و الان هم چیز می کشد و هم قصد انتقام جویی از دختران این دنیا را دارد. بابایم می گوید دخترای این دوره زمونه زرنگ شده اند(البته او به جای کلمه زرنگ یک کلمه دیگری گفت که من به دلیل غیر قابل چاپ بودن به جای آن کلمه از هم معنی اش یعنی  زرنگ استفاده کردم)  برادرم مدام میگوید دخترا همه نامردن و این چیزی است که من هم میدانم. زیرا یک دختر هیچ وقت نمی تواند مرد باشد همانطور که ما مرد ها نمی توانیم زن باشیم.من فکر می کنم برادرم تازه فهمیده است که دختر ها نامردند چون هی تکرار میکند که یادش نرود! البته من هم از وقتی که رمز کانال های ماهواره مان را پیدا کردم فهمیدم دختر ها نامردن چون یک جاییشان با مال ما فرق دارد!(عمویم تذکر میدهد که وارد جزئیات نشویم)
در تابستان هوا خیلی گرم میشود و یک آبهایی از بدن ما بیرون میزند که به آن عرق میگوییم و بوی آن نسبت مستقیم با سن ما دارد.یعنی هرچه سنمان بالا برود عرق ما نیز بویناک تر میشود که ما کاری به آن نداریم زیرا موضوع انشایمان عرق نیست.تابستان امسال به غیر از بوی عرق بو های خوب دیگری هم داشت و آن بوی دهان بود.امسال تابستان با ماه رمضان ادغام شد و بوی عرق هم با بوی دهان قاطی شد و انسان را در مکان هایی عمومی مثل اتوبوس و مینی بوس حیران و سرگشته و مدهوش میکرد!میدانم الان حال همتان دارد به هم میخورد و چند تایتان هم در دلتان دارید به من فحش های بالای 18 سال می دهید و یعضی هایتان هم در حایکه جلوی دهانتان را گرفته اید مشغول طی کردن راه دست شویی هستید.
امسال یک بوهای دیگری هم آمد که البته این بو را بابایم فهمید و گفت:«این جور که بوش میاد امسال هم نمیریم جام جهانی»من نمیدانم بوی جام جهانی نرفتن چه جوریست اما فکر کنم  شبیه بوی جوراب های بابایم باشد چون خانه فسقلی ما همیشه این بو را میدهد!
(در این قسمت به دلیل اینکه فضا داره به شدت بویناک میشه و حتی من نویسنده هم نزدیکه بالا بیارم بحثو عوض میکنم و دیگه کاری به هیچ بویی ندارم و هیچ اشاره ای به برادر کوچک این کودک که 1 سالشه و مدام در حال –گلاب به روتون- خراب کردن پوشکشه نمی کنم- با تشکر  نریمان)
ما امسال تابستان به مسافرت های فراوانی رفتیم.ابتدا به اردبیل رفتیم و در مراسم ختم زندگی پدربزرگمان شرکت کردیم. پدر بزرگم در خانه ما اسم های متعددی دارد.ما بچه ها به او آقا بابایی می گوییم.مادرم به او حاج آقا و پدر جان می گوید.و بابایم به او کفتار پیر، مرتیکه گدا، پیرمرد هف هفو ،فرتوت خسیس و زالوی اقتصادی می گوید! از وقتی که پدربزرگ مرده است بابایم به جای اسم های بالا فقط یک جمله می گوید: فسیل خسیس یه پاپاسی هم برامان نداشت...(البته مامانم الان می گوید اینها را در انشایت ننویس اما من چون نسبت به خواننده های خودم احساس مسئولیت می کنم نمی توانم سانسور کنم)
ما بعد از فوت پدر بزرگ به زاهدان رفتیم.زیرا عمه بزرگم رکورد شکنی کرد و بعد از 20 سال که بچه دار نمیشد موفق شد هفت قلو به دنیا بیاورد. در زاهدان به ما خیلی خوش گذشت.شوهر عمه ام مدام دستش را رو به آسمان می گرفت و دعا می کرد و خدا را شکر می کرد و در بین دعا کلمات «بلای آسمانی» ،« حالا چه غلطی بکنم» و «ایشالا سیل بیاید و هر هفتا را ببرد» را میگفت و بعد محکم دست هایش را توی سرش می کوبید!شوهر عمه ام دیوانه است.این را مامانم می گوید.مامانم به شوهر عمه ام مرتیکه ناشکر ،معتاد مافنگی ،هوس باز، زن باز ، کپر چلاغ وتیمور لنگ می گوید.اما او اشتباه می گوید چون اسم شوهر عمه ام تیمور است.بچه های عمه من خیلی باحال بودند و آن 3 روزی که ما آنجا بودیم اسهال داشتند و صحنه های ماندگاری را از خود به جا می گذاشتند!
بعد از آن بابایمان ما را به شمال برد و در اردوگاه تابستانی مخصوص کارمندان دولت ساکن شدیم.آنجا خیلی خوب بود فقط نمی دانم چرا بابایم جلوی رییس هایش ما را با اسم های عربی صدا می کرد!  ما در ساحل آنجا شنا می کردیم و بابایمان هم بچه های رییس اداره اش را به گردش و تفریح می برد و برایشان آدامس و پفک می خرید!
تابستان امسال دایی بزرگ من نیز ورشکست شد.دایی من یخ فروش است و تابستان امسال  مغازه او به غیر از 2 ساعت در بقیه زمان ها برق نداشت و بنابراین همه سرمایه های دایی جانم آب شدند و «ما بیچاره شدیم.»این جمله را زن دایی ام در حالیکه سرش را محکم به دیوار می کوبید می گفت.

خلاصه امسال تابستان خیلی به ما خوش گذشت!

می دانم انشای فوق العاده لوس و بی مزه ای شد ولی دیگه ببخشید شما


20 مهر 1387
قوانین طلایی همسرداری برای مردان

قانون طلایی اول:
باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگیری کند...
قانون طلایی دوم:باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود...
قانون طلایی سوم:
باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید...
قانون طلایی چهارم:
باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید...
قانون طلایی پنجم:خیلی خیلی مهم است که این چهار زن از وجود یکدیگر بی‌خبر باشند.


15 مهر 1387
دلیل قانع‌کننده!

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت


30 شهریور 1387
چگونه یک ازدواج دانشجویی موفق بکنیم ؟!

همان‌طور که می‌دانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!!
در این نوشتار می‌خواهیم  راه‌های یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم.
 ازدواج دانشجویی از سه کلمه‌ی ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!
 در لغت‌نامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:
 ازدواج= 2 تا شدن، قاطی مرغ‌ها رفتن، از دست رفتن! از پا افتادن! کاری است خوب که من آن را خیلی دوست می‌دارم!
دانشجو= نام چیزی است که این روز ها همه هستند! ، بلاتشبیه به تلفن همراه که همه دارند. انسان علاف از نوع با کلاسش  را گویند!!
 یی= چنین کلمه ای هنوز کشف نشده است ! 
اولین و آسان‌ترین راه برای ازدواج دانشجویی مایه‌دار بودن است. اگر خودتان مایه‌دار نیستید لااقل سعی کنید پدرتان مایه‌دار باشد . اصولا اگر مایه دارید دیگر لازم نیست ادامه این مطلب را بخوانید . پاشید برید ازدواج دانشجووییتوونو بکنید! در این موارد بهتر است اول مزدوج شده و سپس دانشجوو شوید تا مدرکی که می خواهید بگیرید (بخرید!) مطابق میل دوشیزه عروس خانم باشد !!
 اگر هم مایه دار نیستید خب چه کارتون کنم بشینید صبح تا شب درس بخونید تا کنکور قبول شده و نمونه  یک انسان موفق شوید تا به شما هم  بگویند چه پیامی برای هم سن و سال های خودت  داری!!؟
برای توفیق در امر ازدواج دانشجویی بهتر است سعی کنید در دانشگاه آزاد قبول شوید  تا وقت بیشتری برای انجام این کار های فوق برنامه !! و غیر درسی داشته باشید !!
قبولی در دانشگاه شریف  به هیچ عنوان توصیه نمی شود !قبولی در این دانشگاه به هر انگیزه ای غیر از درس شما را به یک جوان ناکام تبدیل خواهد نمود!
بله همکارانم به من اشاره می کنند لحظاتی قبل  کلنگ احداث شش تا دانشگاه آزاد دیگر به زمین زده شد تا شما جوانان عزیز راحت تر ازدواج دانشجویی نموده و مدارج علمی را ترقی نمایید!! (تو همین فاصله شد دوازده تا !!)  
سعی کنید در انتخاب رشته به رشته هایی علاقمند باشید که بیشتر ظرفیت آن را جنس مخالفتان تشکیل می دهند!(مثلا" نسبت 59 به یک از ضریب اطمینان بالایی برخوردار است!!) در غیر این صورت نگران نباشید  انواع و اقسام انجمن ها ی علمی و کانون هاو تشکل هاو هلال احمر و گروه سرود ! و ... شما را به سر منزل مقصودتان می رساند!
اگر دخترید سعی کنید جزوه های درسی تان را خوش خط و خوانا بنویسید ! ا
گر هم پسرید که اصلا" لازم نیست جزوه بنویسید ! چون همان طور که می دانید خوبیت ندارد یک دختر از یک پسر جزوه بگیرد !! مردم چی می گن؟ مثل خواستگاری دختر از پسر که عرف نیست !!
  نکته مهم : خدا پدر و مادر گوتنبرگ را قرین رحمت نماید!! 
 اصلا"از ایجاد آشنایی نترسید و  همیشه سعی کنید برای شروع  آشنایی دنبال یک بهانه خوب باشید. خجالت نکشید ، برید جلو و با شهامت حرفتون رو بزنید.
 پسر:سلام خانم ! ببخشید می شه با من از دواج کنید!
بووووووووووووووومب!!
 کات آقا ! کات ! پسره ی اوشکول من گفتم ایجاد آشنایی! نگفتم زرت بری بگی ازدواج که!! 
خب می گفتیم...
بلوتوث خود را همیشه در محیط کلاس روشن بگذارید!
سر جلسه امتحان از هرگونه کمک  فکری به غیر هم جنسان خود دریغ نکنید ! البته به شرطی که نیتتان خیر باشد در غیر این صورت مارشال-مدرن هیچ مسئولیتی را به عهده نمی گیرد. 
فراموش نکنید نشستن در راهرو های دانشگاه  آن هم به سبک سنتی ، به شما انگیزه های زیادی برای ازدواج های!! دانشجویی خواهد داد ! 
به هر حال  اگر از آن دسته از دانشجو هایی هستید که ازدواج دانشجویی کرده اید ، بهتون تسلیت می گم !  اگر هم هنووز مجردید برید ازدواج دانشجویی کنید دیر می شه ها !!


28 شهریور 1387
عروسی ایرانی(خنده دار)

اون دوستانی که دختر هستند فرض کنند با داشتن تمامی شرایط یعنی خوشگل بودن، تحصیل کرده بودن و داشتن بابای پولدار ، توی این وانفسای بی شوهری موفق می شن پسر محبوبشون را با انجام عملیات مختلف (که خود خانوما بهتر در جریان چند و چون کار هستند!) به دام بندازند و بکشونند به مجلس خواستگاری.
اون دوستانی هم که پسر هستند فرض کنند با داشتن تمامی شرایط یعنی کار خوب، خونه ،ماشین ، کارت پایان خدمت ، یک قلب عاشق و ....  و بعد از شنیدن جملاتی نظیر: نخیر پسر جان تو هنوز خیلی بچه ای  ،  ببین بایرام جان اگر یه بار دیگه اسم این دختره رو بیاری شیرمو حلالت نمی کنم ببم جان! ، پسرم مادرت راست میگه ، این کار خیلی خطرناکه ......ای بابا چند بار بگم خطرناکه مال یه ایمیل دیگه ست! ..... ، من دختر خاله ت رو واست در نظر گرفتم و ... و پس از اینکه شما نیز جملات زیر را بیان کردید:
 یا جیران یا هیچکی .
 اگه واسم این دختره رو خواستگاری نکنید خودمو میکشم،
بابا من می خوام خودم آینده مو بسازم ،
هیشکی منو دوست نداره ،
ببخشید آقا این مرگ موش ها چنده
و ...
موفق میشید مامان و باباتون رو به خواستگاری دختر مورد علاقه تون بکشونید.
در این ایمیل سعی داریم به مرور اتفاقات و گفته هایی بپردازیم که در طی دوران خواستگاری و نامزدی و عقد الی آخر بین طرفین رد و بدل میگردد:
یک ساعت پس از خواستگاری

 در خانه دختر: مادر دختر که به شدت خوشحاله و از اینکه برای دخترش یه خواستگار دهن پر کن و شاخ اومده توی پست خودش نمیگنجه ، منتظره تا فردا زنگ بزنه به مهسا و مینا و ژینا تا حسابی بهشون فخر بفروشه و به دخترش این جملات رو میگه:« وای دخترم خیلی خوشحالم که بالاخره یه مرد خوب گیرت اومد.الهی خوشبخت بشی!» و در ادامه میگه : « فردا باید زنگ بزنم به خاله مینا و خاله مهسا تا بهشون بگم برن لباس بخرند! »
دختر خانواده: «نه مامان هنوز که هیچی معلوم نیست!»
پدر خانواده که تا الان کلی داشت ذوق میکرد و یه لبخند حاکی از پیروزی گوشه لبش نقش بسته بوده با شنیدن این حرف دختر خانوم خنده روی لباش خشک میشه و می خواد که دخترشو بلا نسبت مثل یه کاغذ تیکه و پاره کنه .ولی به سرعت به خودش مسلط میشه و میگه: « بله خانوم.جیران درست میگه.باید اول تحقیق کنیم در باره این خانواده .تو هم نمی خواد بری همه شهر رو پر کنی که چی شده.بذار یه کم بگذره »

 در خانه پسر:
مادر پسر  در حالیکه توی دلش خیلی خوشحاله و کلی به خاطر بر و روی عروسش ذوق کرده ولی سعی میکنه قیافه سردی به خودش بگیره به پسرش میگه:« این دختره چی داشت آخه؟ دختر خاله ت ، سایه خیلی بهتر بود » و در ادامه توی دل خودش میگه :مرده شور این خواهرمو ببره با اون دختر فیس و افاده ایش!
شاه داماد قصه ما که خبر نداره در دل مادرش چی می گذره ، وقتی این حرف مادرش رو می شنوه در حالیکه به شدت عصبانی شده تمام عقده هایی که توی این مدت از دختر خاله اش یعنی سایه خانوم رو در دلش انباشته کرده  یک دفعه بیرون میریزه و میگه:« آخه اون دختر افاده ای با اون دماغ عملی مزخرفش به درد زندگی مشترک نمی خوره و تازه آمارشو دارم و می دونم با چند تا پسر دوسته و چی کارا میکنه و ...» خلاصه یه سری از این حرف ها و دروغها که خود پسره هم نمیدونه از کجاش در میاره.
بابای خانواده هم که تا حالا نظاره گر بوده یک دفعه میاد وسط حرفشون و میگه: « خانم چیزی واسه خوردن نداریم؟!»
در دوران نامزدی:

 در خانه دختر: مادر دختر :« ببین دخترم تو متولد هزار و سیصد و شصت و دو هستی.که اگر در دو ضرب کنیم و به علاوه عدد جهارده بکنیم میشه ده هزار تا سکه! که چون من مامانتم و 46 سالمه باید ده هزار رو به علاوه 1460 بکنیم  که میشه پونزده هزار تا و  روندش که بکنیم سر راست میشه بیست هزار سکه ناقابل!یه وقت کوتاه نیای مامان ها! میگیم بیست هزار تا که به هیجده هزار تا راضی بشن!» دختر در حالیکه به شدت نگران پریدن خواستگار ها و پشیمون شدنشونه میگه:« نه مامان.من اصلاً مهریه نمی خوام»
مادر دختر که از شنیدن این حرف نزدیک است منفجر شود در حالیکه به 14000 سکه مهریه دختر مینا و 15000 سکه دختر مهسا فکر میکنه می گوید « نخیر! من یه دختر که بیشتر ندارم که.یعنی من به عنوان یه مادر  که تمام جوونیمو پای دخترم ریختم حق ندارم خوشبختی دخترمو ببینم ؟»
پدر خانواده هم در چنین مواقعی سعی می کنه اون دور و ور آفتابی نشه!

 در خانه پسر مادر پسر : « ببین پسرم تو جوونی ،خامی ،تجربه نداری.اگه گفتن صد تا سکه مهریه باشه یه وقت نگی باشه ها! داداش بزرگترت  همش 5 سکه واسه زنش مهریه  زد تو هم 5 سکه میزنی!»
پسر در حالیکه می خواد هم مامانشو ناراحت نکنه هم  توجیحش کنه میگه:« آخه مامان جون  داداش کمبوجیه دوازده سال پیش عروسی کرد.الان تورمه، گرونیه ، تازه یارانه ها رو هم دارند حذف میکنند .اگه بگیم 5 تا سکه  مهر میدیم که جا میزنند و دخترشون رو بمون نمی دند! بابا تو یه چیزی بهش بگو»
مادر پسر :« ای بابا تو چقدر ساده ای بایرام! الان پسر خوب و درست و حسابی پیدا نمیشه.از خداشون هم باشه که دخترشون رو بدند به پسر من.همون 5 تا سکه!»
پدر خانواده هم در چنین مواردی با گفتن جمله« مامانت راست میگه پسرم » سعی میکنه غائله رو ختم به خیر کنه. پس از این جدال و کشمکشی سخت بین دو خانواده آغاز میشه و عروس و داماد که شخصیت های اصلی داستان هستند مثل هویج و سیب زمینی تنها شاهد بکش بکش و جنگ خونین پدر و مادر هاشون هستند! در نهایت دو تیم بر سر تاریخ تولد عروس خانوم به عنوان تعداد سکه های مهریه به توافق میرسند!
 مراسم عقد

  خانه دختر
بر اساس توافقی که بین خانواده ها گرفته می شه برگزاری مراسم عقد به عهده خانواده عروس و برگزار مراسم عروسی به عهده خانواده داماد می باشد. مادر دختر که عقد دختر مینا و دختر مهسا یادشه تمام تلاششو میکنه تا عقد دخترش تک باشه و حسابی پوز مهسا و مینا رو بزنه.
مادر دختر:« دخترم امروز هر کاری داری عقب بنداز چون قراره بریم پیش مادام ژودا تا یه لباس خوشگل واسه عقدت بدوزه»
دختر میدونه چندرغاز حقوق کارمندی باباش نمیتونه از پس خرید یه لباس 3 میلیون تومنی مادام ژودا  بربیاد ولی از طرفی هم خودش بدش نمیاد جلوی شبنم و تبسم (دوستای دوران دانشگاهش) حسابی پز مراسم عقدش رو بده و چشاشون کور بشه  برای همین با لحنی که مامانش پشیمون نشه میگه: « وای مامان چرا آخه اینقدر خودتو تو زحمت میندازی و خرج میکنی.من لباس عقد خودتو که مامان بزرگ واست دوخت رو هم میتونستم بپوشم.» و بعدش زورتمه کنان میره به سمت مامانش و بوسش میکنه و میگه:«تو بهترین مامان دنیایی!»
فقط یه نفر این وسط دهنش صاف میشه و جرئت اعتراض هم نداره و اون هم قاسم آقا پدر بدبخت عروسه!

 خانه پسر
 اوضاع عادیه و خانواده داماد همه سرشون به کار خودشون گرمه و مشغول خریدن لباس مراسم هستند.

مراسم عروسی   پدر داماد که در مرحله قبل فشار وارد آمده بر پدر عروس رو مشاهده کرد در این قسمت ابتدا دو هفته قبل از عروسی خانواده عروس دعوت می کنه خونشون و میگه: « به سلامتی و میمنت هدف ما رسیدن این دو تا جوون به هم بود که محقق شد. خود این دو تا هم الان بیشتر به فکر این هستند که هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.منم فکر کنم نیازی نباشه الکی بریز و بپاش بکنیم و یه عروسی آنچنانی بگیریم که 4 روز بعدش هم همه مهمونا فراموش میکنند.یه مراسم ساده میگیریم و فامیل های نزدیک رو دعوت میکنیم و اینشالله پولی رو که می خوایم خرج عروسی کنیم توی زندگی به این دو تا جوون کمک می کنیم .نظر شما چیه قاسم خان؟»
پدر عروس هم که همه جوره خلع سلاح شده میگه:«بله خوب منم باهاتون موافقم»و زیر چشمی مادر عروس رو نگاه میکنه که سوزن که هیچی میخ هم بزنی خونش در نمیاد!
خلاصه در نهایت هم مراسم عروسی برگزار میشه و عروس و دامادی که در هیچ کدوم از مراحل قبل از ازدواج تصمیم گیرنده نبودند به میمنت و خوشی میرن سر خونه و زندگیشون

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بیست و پنج سال بعد: ــــ بابا بایرام .مامان جیران من زن میخوام!
ــــ  چی؟غلط کردی .تو هنوز بچه ای.تازه زنتم خودم انتخاب میکنم.من از وقتی کوچیک بودی با آبجی شهینم سر تو و شیلا قرار مدار گذاشتیم!

ــــ مامانت راست میگه پسرم!


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 862434


Powered by BlogSky.com

Google Groups
اشتراک در یاهو بیست
نشانی پست الکترونیکی:
بازدید از این گروه
عناوین آخرین یادداشت ها

با این میل با من در تماس باشید.
yahoo20@gmail.com
شناسنامه کامل من...