کردار نیک *** گفتار نیک *** پندار نیک

یاهو بیست
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
4 اردیبهشت 1387
عابد و شیطان !

روزی عابدی که تمام عمر را جز عبادت خدا نمی گذرانید ناخواسته با چند ناباب رفیق شد . پس رفیقان نابابش از وی ملامت کردند که فلان تو تمام عمرت را در عبادت خدا گذرانده ای و حلال و حرام را بر خود حرام نموده ای حال آن که ما عمری به عیش گذارنیده ایم و خوشی کرده ایم پس شایسته است که تو نیز اندکی از عمر خود را به عیش و نوش بگذرانی. سپس آن نابابان آنقدر در گوش عابد خواندند و آنقدر از لذات حرام بر وی بگفتند تا وی از راه درست منحرف گشت و تصمیم گرفت فقط یک روز را به عیش گذراند و با خود گفت : یک روز که هزار روز نمی شه ! پس صبح تمام پس انداز خود را جمع نمود و به دنبال "مورد" بگشت(و این مورد را همه دانند چیست!) اما از بخت بد هر چه بیشتر گشت کمتر یافت آنچنان که نماز ظهر و عصر را نیز ازدست بداد و به نماز مغرب رسید اما هیچ نیافت! پس به دم مسجدی رسید با خود اندیشید : امروز که خدا را از دست دادم خوب است این شیطان ملعون را حقه ای نهم تا دست خالی به منزل برنگردم آنگاه رو به سوی مسجد کرد و با صدای بلند گفت هی ببین ! من دارم می رم مسجد ها ! پس هنوز چند قدمی به سوی مسجد نگذاشته بود که از پشت دیوار صدایی بیامد که بمان حقه باز! عابد گفت تو کیستی ؟ شیطان پاسخ داد من همانم که مرا طلبیدی ! بدبختی عالم این است که تمام عالم نقطه ضعف ما را شناخته اند حال نیز ای عابد مکار ! بدان که این دفعه را به تو آوانتاژ دهم و آدرس زنی بــــدکاره را به تو دهم اما فراموش نکن که هرگاه به دنبال "مورد" می گردی باید به سراغ فلان و فلان محله روی و نه در اطراف مسجد و مجالس وعظ ! پس عابد راه خود را به سمت خانه بدکاره پیش گرفت و به آنجا رسید در را بکوفت از آنطرف در زنی پرسید کیستی ؟ عابد جواب داد من آنم که چیزی برایت دارم و چیزی از تو خواهم ! زن جواب داد برو عمو جان آدرس عوضی داده اند چون من چند وقتی است که در حال ترکم و توبه ! اما آدرسی دیگر به تو دهم از همکاران ! که کام تو برآورد .پس عابد به آن آدرس رفت اما در آنجا هم آن زن دیگر نیز توبه کرده بود و به آدرسی دیگر حواله اش نمود و این کار چند بار تکرار شد عابد در عجب شد که :شانس ما هم آفتابه بردن به لب دریاست ! . در همین افکار بود که صدایی به گوشش رسید که ای فلان تو یک عمر مرا عبادت نمودی و از من روزی خواستی اما امروز مرا فراموش کردی و روزی خود را از شیطان خواستی حال اینکه اگر به من می فرمودی امروز چه می خواهی روزی امروزت را نیز می دادم! پس عابد را نا بگاه حالی از لرزش دست بداد و با وحشت تمام فریاد زد توبه ! توبه ! و راه بیابان گرفت !
پس شیطان از پشت دیوار بیرون آمد که ای ابله! کجا می روی آخر خدا کی روزی بنده اش را اینچنین قرار دهد این من بودم ! بیا که وقتی انحرافت را بدیدم خودم خودم را وسوسه کردم که کمی بیشتر به انحرافت کشانم و خواستم که از خدا برای خوسته ات دعا کنی ! حال کجا می روی بیا! های با تو ام یه "مورد" توپ دارم ها! ده بیا لعنتی!
و اینچنین است که باید مراقب بود که شیطان گاهی خود نیز خود را فریب دهد .

برگرفته از وبلاگ طنز نوشته های یک پیر پسر


تعداد بازدیدکنندگان : 862371


Powered by BlogSky.com

Google Groups
اشتراک در یاهو بیست
نشانی پست الکترونیکی:
بازدید از این گروه
عناوین آخرین یادداشت ها

با این میل با من در تماس باشید.
yahoo20@gmail.com
شناسنامه کامل من...