نهایت... "زندگی" زندگی مجموعه ای است از خاطرات تلخ و شیرین گذشته.زندگی مانند نمایشنامه ایست که تنها انسان است که در آن نقش آفرینی می کند.گاهی می خندد.گاهی گریه می کندوگاهی محبت واحساس خود را به نمایش می گذاردودر این میان خاطرات گذشته همچون نوشته ای زرین بر ذهن او نقش می بنددوهمراه اوست ووقتی چشم می گشاید می بیند به خاتمه ئ زندگی رسیده است و باید با آن خدا حافظی کند. "غروب" در غروب دستانت بشارتی خاموش و بی انتها در چشمانت نگاهی پر معنا ودر شب هایت سکوتی پر رمزو راز بود.تو در رویاهایت سیر می کردی و قدم زنان بر روی برگ های نارنجی و زرد گام می نهادی.با خود فکر می کردی که آیا بعد از این غروب طلوعی خواهد بود.نوری که در ورای تاریکی متولد شود آنجا که عشق متولد شد کلبه ای نباشد که محبت در آن زیست و عاطفه در آن آرمید واین چنین شد که مرگ از دریچه ای به رنگ عشق و لطافت دیده شد...
ادامه مطلب |