کردار نیک *** گفتار نیک *** پندار نیک

بهترین و تاپ ترینها
بهمن 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
6 بهمن 1390
داستانهای کوتاه و خواندنی

ارزش واقـعی

در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

برگرفته از کتاب: باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر

دزدی مـال و دزدی دیـن

ادامه مطلب ...

3 بهمن 1390
داستـان های کوتـاه و خوانـدنی

معنـای عـشـق واقـعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

اقتـضای طبیـعت

ادامه مطلب ...

1 بهمن 1390
سکوت

چهارسال قبل اومدی با مادرت اینا خونه ما ...

در زدی ...
مادرم در رو باز کرد ...
خواهرم هم بود ...
نشستی پیششون ...
مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالی کار داره ... یک ترم دانشگاهش مونده ... دو سال سربازی داره ... چند سال سختی داره !
تو چشای مادرم نگاه کردی ...
گفتی : من دوستش دارم ... با همه چی می سازم

سه ماه بعد...

من وکیلم ؟
گفتی : بله
دو سال بعد
درسم تموم شد ...
سربازی هم رفتم ...
خونه گرفتیم (خانوادم خیلی کمک کردند ) ...
دنبال کار گشتم ...
چند بار کارم رو عوض کردم تا بلاخره یک کا ر خوب گرفتم ...
مدیرتولید یک کارخانه شدم
تو دوست داشتی راحت تر زندگی کنی !
خونه بهتر ... ماشین ... امکانات بیشتر .
بیشتر کار کردم ...بیشتر ... بیشتر
خسته می شدم ... برای همین کمتر تفریح می کردیم ...
تو راضی نبودی ...
می گفتی اینقدر کار می کنی نمی تونیم تفریح کنیم !

 
یک سال بعد

چرا خواهرم اینا ماشینشونو عوض کردند ... ما هنوز یک ماشین قراضه هم نداریم ؟
چرا بابات اون خونشو تو ... نمی ده به ما ؟
چرا من هروقت یه چیزی می خوام پول کم دارم ؟

 
یک سال بعدش

خونه رو داریم عوض می کنیم ... می ریم خونه پدرم که قبلا اجاره داده بود !
برات موبایل خریدم ... کادوی تولد !
می خوام یک ماشین قسطی هم بردارم ... هرچی باشه تو کارم جا اوفتادم !


چند ماه آخر

گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...
تو اصلا به احساسات من اهمیت نمی دی !
یکسال پیش هم بهت گفتم ...
من برای این زندگی خیلی تلاش کردم ....
هیچکس هم نفهمید ... برای من همه چی تموم شدس !
گفتم : تو چون از خانوادت دوری احساس دلتنگی می کنی ...
برو پیش مادرت اینا ... بهتر شدی برگرد ...
دو ماه موندی اونجا ( مادرم مدام به من سرمی زد )

برگشتی...
در زدی ...
مادرم دررو باز کرد ...
خواهرم پیشش بود ...
تو چشای مادرم نگاه کردی و گفتی : من از شوهرم متنفرم ...
مادرم : سکوت
خواهرم : چرا
تو : به احساسات من اهمیت نمی ده ؟
خواهرم : خیانت کرده ؟ خسیس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟
تو : سکوت ...
تو : من برای همه چی تموم شدس !
مادرم : پس برو


ازسرکاربرمی گردم ...
مادرم دررو باز می کنه ...
خواهرم برام چائی می یاره ...
پدرم کنارم می شینه ...
مادرم هم کنارم می شینه ...
تو چشاش نگاه می کنم ...
میگم : تنها شدم
میگه : تنهات نمی ذاریم...


28 دی 1390
ضـرب المثل های جـالب دربـاره ازدواج

همونطور که می دونید، ازدواج یا همان پیوند زیبای زناشویی پیوندی آیینی‌است که طی احکام یا رسومی خاص بین زن و مرد در مذاهب و کشورهای مختلف برقرار می‌شود و در نهایت به تشکیل خانواده منجر می گردد. البته هر شخصی دلایل متفاوتی برای وصلت‌کردن با همسر آینده اش دارد که همین نظرات متفاوت باعث شده تا در کل مسئله "ازدواج" مهم و پرطرفدار تلقی شود کمااینکه ضرب المثل ها و سخنانی پندآموز از اندیشمندان در این رابطه گفته شده که 70 مورد از آنها را در این ایمیل تقدیم شما دوستان  پرشین استار می کنیم اما ناگفته نماند که بسیاری از این نکته ها جنبه شوخی و مزاح دارد و هیچگونه قصد ونظر خاصی مد نظر نیست.

1. هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت. (ضرب المثل آلمانی)

2. مردی که به خاطر "پول" زن می گیرد، به نوکری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)

3. لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی)

4. زنی سعادتمند است که مطیع "شوهر"باشد. (ضرب المثل یونانی)

5. زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)

6. زن مطیع، فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)

7. زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. (ضرب المثل آلمانی)

8. داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت. (ضرب المثل لهستانی)

9. دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی)

10. داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای. (ضرب المثل فرانسوی)

11. دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی)

12. در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن. (ضرب المثل آذربایجانی)

13. برای یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی. (ضرب المثل چینی)

۱۴. تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن. (ضرب المثل چینی)

۱۵. اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی)

۱۶. اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل ترکی)

۱۷. هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی کند. (ضرب المثل اسکاتلندی)

۱۸. ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب المثل اسپانیایی)

۱۹. ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)

۲۰. با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن. (ضرب المثل آلمانی)

ادامه مطلب ...

27 دی 1390
بی حیا

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...

تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

تعداد بازدیدکنندگان : 1383258


Powered by BlogSky.com

Google Groups
اشتراک در گروه پدیده نو
نشانی پست الکترونیکی:
بازدید از این گروه
عناوین آخرین یادداشت ها

با این میل با من در تماس باشید.
yahoo20@gmail.com
شناسنامه کامل من...